تبليغاتX
تو کعبه عشق منی

تو کعبه عشق منی

سفارشی دوست دارم

                                        

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 19:12  توسط سارا  | 

خدا

خداوندا ، اگر روزی از عرشت پایین آیی و لباس فقر بپوشی و لبت را بر لب کاسه مسین دود اندود بگذازی پشیمان می شوی از این خلقت از این بدعت . زمین و آسمان را کفر می گویی....... خداوندا نمی گویی ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 19:39  توسط سارا  | 

گریه

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 19:53  توسط سارا  | 

ده تا

بچه که بودم فقط بلد بودم تا ۱۰ بشمارم.
نهایت هر چیزی همین ۱۰ تا بود.
از بابا بستنی که می خواستم ۱۰ تا می خواستم. مامانمو ۱۰ تا دوست داشتم و خلاصه ته دنیا همین ۱۰ تا بود و این ۱۰ تا خیلی قشنگ بود.
ولی حالا نمی دونم ته دنیا چقدره ؟ نهایت دوست داشتن چندتاست؟
انگار خیلی هم حریصتر شدم ۱۰ تا بستنی هم کفافمو نمی ده !!!
اما می خوام بگم دوستت دارم .... می دونی چقدر؟
به اندازه ی همون ۱۰ تای بچگی.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 19:24  توسط سارا  | 

زندگی

زندگي به من آموخت كه چگونه گريه كنم

امّا گريه به من نياموخت كه چگونه زندگي كنم

تو نيز به من آموختي كه چگونه دوستت بدارم

امّا به من نياموختي كه چگونه فراموشت كنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 19:39  توسط سارا  | 

یادگاری

میدونی که فاصله بین انگشتات واسه چیه
واسه اینه که امید اونا را واست پر کنه

این حرفتو یادگاری رو قلبم حک می کنم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 19:34  توسط سارا  | 

حرف دل امید نسبت به من (احساس می کنم این باشه)

دل من  بد جور گرفته

دلتو مثه سنگه خیلی سفته

دل من آروم نداره

دل تو مثله بهاره

دل من شکسته اما

هنوز گرم تویه سرما   

 (آخرین متن برای وبلاگ  تو کعبه عشق منی دوستون دارم)        

(خداحافظ)        

                                           

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 10:3  توسط سارا  | 

از امیدم که فقط خاطرش مونده

اگه يه روز بغض گلوت رو فشرد بهت قول نمی دم که می خندونمت ولی می تونم باهات گريه کنم

اگه يه روز نخواستی به حرفای کسی گوش کنی بهم بگو .... قول می دم که خيلی ساکت باشم

اگه يه روز خواستی در بری حتما خبرم کن قول نمی دم که ازت بخوام بمونی اما می تونم باهات بدوم

اگه يه روز سراغم رو گرفتی و خبری ازم نشد سری بهم بزن احتمالا بهت احتياج دارم

اما اگه يه روز رفتی و ديگه برنگشتی بهت قول نمی دم که منتظرت می مونم اما ازت می خوام وقتی اومدی يه شاخه گل رو قبرم بذاری

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 9:35  توسط سارا  | 

نرو

گفتم نرو پرپر می شم

گفتی می خوام رها باشم

گفتم که من عاشق شدم

گفتی می خوام تنها باشم

 

Yellow Roses

+ نوشته شده در  جمعه ششم آبان 1384ساعت 15:42  توسط سارا  | 

گریه کن

گریه کن گریه قشنگه

گریه سهم دلتنگ گریه کن

گریه غرور

 

 Lost In Lilies

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1384ساعت 18:4  توسط سارا  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1384ساعت 13:23  توسط سارا  | 

زندگی من

خودم را بالا مي‌کشم
بر شانه‌ي زندگي
تا دم ستاره‌ها
و مي‌بوسم ذهن زيباي تو را

مثل ماهي
که به ماه مي‌گويد
آب

يک جرعه مي‌نوشم و
تو را مزه مزه مي‌کنم
در لابلاي کلمات.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384ساعت 22:42  توسط سارا  | 

بوسه

آنقدر بوسیدمش تا خسته شد

خسته از بوسیدن پیوسته شد

خواست تا لب بر شکایت وا کند

لب نهادم بر لبش تا بسته شد

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1384ساعت 21:53  توسط سارا  | 

مونس تنهایم

زمانی که مرده درد رنگ باخته و زمانی که عاشق هستید
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384ساعت 19:43  توسط سارا  | 

برای توی که از گل ناز تری

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم شهریور 1384ساعت 22:10  توسط سارا  | 

غیر از تو نخواهم

من به غير از تــــو نخواهم ، چه بدانی ، چه ندانی

از درت روی نتــــــــابم ، چه بخوانی ، چه برانی

دل من ميل تـــــــو دارد ، چه بجوئی چه نجوئی

ديده ام جـای تــــو باشد ، چه بـمانی ، چه نـمانی

مـن کـه بيمار تـــــو هستم ، چه بپرسی چه نپرسی

جان به راه تـــــــو سپارم ، چه بدانی ، چه ندانی

ميتوانی به همه عـمر ، دلم را بفريبی

ور بکوشی ز دل من بگريزی ، نتوانی

دل من سوی تــــــو آيد ، بزنی يا بپذيری

بوســــه ات جان بفزايـد ، بدهی يـا بستانی

جانی از بهر تـو دارم ، چه بخواهی چه نخواهی

شعرم آهنگ تــو دارد ، چه بخوانی چه نخوانی

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مرداد 1384ساعت 11:27  توسط سارا  | 

تو کعبه عشق منی

 

                                                                            

 

                                                                     

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1384ساعت 20:21  توسط سارا  | 

به یاد دوست

ياد آن روز بخير كه در صفحه شطرنج دلت

شاه عشق بودم و با كيش رخت مات شدم

ميگويند نخستين عشق كه در شباب جوانی وجود انسان را فرا می گيرد
هرگز فراموش شدنی نيست و آتش سوزنده آن عقل و دل ودين انسان را پايمال می كند.
من ميگويم كه عشق از نخستين روز تا واپسين دم حيات اين بشر را چون شمعی فروزان
زنده نگه ميدارد و نشاط و شادمانی بدو می بخشد .
دل بی عشق انسان را به ديار جنون می برد و بلای صاحبدلان عشق است و تماشای قد
سر و مانند يار .
ولی همين بلا مستی دل انگيزی دارد كه شايد از سرچمه حيات ابدی فروزندگی خاصی را گرفته و منعكس ميكند.
آنانيكه برای يك بوسه معشوغه وفادار جان می دهند كسانی هستند كه درخشندگی
نور زندگانی جاودانی را در لبان سرخ فام زيبايان جهان احساس می كنند.
تو نيز از سرچمه حيات قطراتی چند نوشيده ای وگرنه چگونه ممكن است كه تا اين
حد فروزندگی حيات جاودانی از صورت زيبايت بتابد .

گر عشق من از پرده عيان شد عجبی نيست

پوشيدن اين آتش سوزننده محال است

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم تیر 1384ساعت 11:58  توسط سارا  | 

نترس از عاشق شدن بیا اون با من

باهم باشیم غم نداریم

باهم باشیم دیگه چیزی کم نداریم

باهم باشیم زمین و آسمون به عشقمون

حسودی می کنن

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم تیر 1384ساعت 11:51  توسط سارا  | 

تو می تونی

وقتی جای خنده ـ غم  می شینه روی لبام

تشنه ی نوازشم خسته از خستگی ها

وقتی دستای من گرمی دستی می خواد

وقتی یه لحظه  خوشی به سراغم نمی یاد

تو می تونی غما مو خاک کنی

گونه های خیسمو پاک کنی

تو می تونی

تو می تونی دلمو شاد کنی - منو از دردو غم آزاد کنی

تو می تونی

ما همیشه عاشقه - تو همیشه عاشقی  تویی که مسبب لذت دقایقی

به تن مرده ی من تو می تونی جون بدی به رگهای خشک من قطره قطره خون بدی

تو می تونی غما مو خاک کنی

گونه های خیسمو پاک کنی

تو می تونی

تو می تونی دلمو شاد کنی - منو از دردو غم آزاد کنی

تو می تونی

 وقتی شب می رسه آ سمون سیاه می شه

غم و غصه تو دلم قد یه دنیا می شه

وقتی دستای تو خونمون در میزنه دل من پشت دیوار از خوشی پر پر می زنه

تو می تونی غما مو خاک کنی

گونه های خیسمو پاک کنی

تو می تونی

تو می تونی دلمو شاد کنی - منو از دردو غم آزاد کنی

تو می تونی

(امیدم تو می تونی )

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم تیر 1384ساعت 21:22  توسط سارا  | 

پادشاه عشق


 


 باز ای بيدل مست از چه شدی
    اين چنين سر گشته و رسوا ی که شدی
            بازهم بايک تبسم دل بدادی تو زدست
            يک ترنم کرد باز بيچاره مجنونت بس است
                                  دل مهيا دا ری بر دست بهر باختن
                                       هردمی با با ياری دگر از عشق لافتن              
                                       تو بگردی هرزه گرد شهرها
                              تا کنی هر دم ز عشقی ناله ها
                 اين چنين عشقی بس بی معنی بود
                عشق نبود آفت جان ها بود
   ناله کم کن ديگر رسوائی بس است
هر دمی با يک نفر لاسی بس است

 

    

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم تیر 1384ساعت 18:21  توسط سارا  | 

امید

نفسم توی هوارو نمی خوام

(امیدجونم)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم تیر 1384ساعت 13:17  توسط سارا  | 

اميدم

هيچ كس نمي تونه عشق تورو ازم بگيره

(اميدم)

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم تیر 1384ساعت 20:59  توسط سارا  | 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم تیر 1384ساعت 10:3  توسط سارا  | 

عشق عشق عشق

+ نوشته شده در  جمعه بیستم خرداد 1384ساعت 14:49  توسط سارا  | 

ماه وسنگ

اگر ماه بودم به هرجاکه بودم

سراغ ترا از خدا می گرفتم

و گر سنگ بودم به هر جا که بودی

سر رهگذار تو جا می گرفتم.

اگر ماه بودی ـبه صد نازـشاید

شبی بر لب بام من می نشستی

وگر سنگ بودی به هر جا که بودم

مرا می شکستی مرا می شکستی

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم خرداد 1384ساعت 12:36  توسط سارا  | 

بارورساخته ام

من امیدی را در خود

بارور ساخته ام

تارو پودش را با عشق تو پرداخته ام:

مثل تا بیدن مهری در دل

مثل جوشیدن شعری ازجان

مثل بالیدن عطری در گل

جریان خواهم یافت

مست از شوق تو

از عمق فراموشی

راه خواهم افتاد

باز از ریشه به برگ

باز از (بود)به (هستی)

باز از خاموشی تا فریاد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم خرداد 1384ساعت 11:3  توسط سارا  | 

دیگری در من

پشت این نقاب خنده

پشت این نگاه شاد

چهره خموش دیگری است

 که سالهای سال

در سکوت و انزوای محض

بی امید بی امید بی امید زیسته

پشت این نقاب خنده

هر زمان به هر بهانه

با تمام قلب خود گریسته

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم خرداد 1384ساعت 20:6  توسط سارا  | 

روزگار

روزگاری یک تبسم یک نگاه

خوشتر از گرمای صد آغوش بود

این زمان بر هر که دل بستم دریغ

آتش آغوش او خاموش بود

تاج عشقم عاقبت بر سر شکست

خنده ام را اشک غم از لب ربود

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم خرداد 1384ساعت 20:11  توسط سارا  | 

تو

راز دل را نگفتن را باید یاد بگیرم

تورا دیدن دهان را بستن را باید یاد بگیرم

چیزی غیر از خودم بودن را

همین طور احمقانه زندگی کردن را

جای پات روی دلم تنها نیست

اما یک چیز را فهمیدم که می شود تورا

تنها یی تنها دوست داشت

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم خرداد 1384ساعت 21:7  توسط سارا  |