سفارشی دوست دارم
خداوندا ، اگر روزی از عرشت پایین آیی و لباس فقر بپوشی و لبت را بر لب کاسه مسین دود اندود بگذازی پشیمان می شوی از این خلقت از این بدعت . زمین و آسمان را کفر می گویی....... خداوندا نمی گویی ؟

بچه که بودم فقط بلد بودم تا ۱۰ بشمارم.
نهایت هر چیزی همین ۱۰ تا بود.
از بابا بستنی که می خواستم ۱۰ تا می خواستم. مامانمو ۱۰ تا دوست داشتم و خلاصه ته دنیا همین ۱۰ تا بود و این ۱۰ تا خیلی قشنگ بود.
ولی حالا نمی دونم ته دنیا چقدره ؟ نهایت دوست داشتن چندتاست؟
انگار خیلی هم حریصتر شدم ۱۰ تا بستنی هم کفافمو نمی ده !!!
اما می خوام بگم دوستت دارم .... می دونی چقدر؟
به اندازه ی همون ۱۰ تای بچگی.

زندگي به من آموخت كه چگونه گريه كنم
امّا گريه به من نياموخت كه چگونه زندگي كنم
تو نيز به من آموختي كه چگونه دوستت بدارم
امّا به من نياموختي كه چگونه فراموشت كنم

میدونی که فاصله بین انگشتات واسه چیه
واسه اینه که امید اونا را واست پر کنه
این حرفتو یادگاری رو قلبم حک می کنم

دل من بد جور گرفته
دلتو مثه سنگه خیلی سفته
دل من آروم نداره
دل تو مثله بهاره
دل من شکسته اما
هنوز گرم تویه سرما
(آخرین متن برای وبلاگ تو کعبه عشق منی دوستون دارم)
(خداحافظ)
اگه يه روز بغض گلوت رو فشرد بهت قول نمی دم که می خندونمت ولی می تونم باهات گريه کنم
اگه يه روز نخواستی به حرفای کسی گوش کنی بهم بگو .... قول می دم که خيلی ساکت باشم
اگه يه روز خواستی در بری حتما خبرم کن قول نمی دم که ازت بخوام بمونی اما می تونم باهات بدوم
اگه يه روز سراغم رو گرفتی و خبری ازم نشد سری بهم بزن احتمالا بهت احتياج دارم
اما اگه يه روز رفتی و ديگه برنگشتی بهت قول نمی دم که منتظرت می مونم اما ازت می خوام وقتی اومدی يه شاخه گل رو قبرم بذاری
خودم را بالا ميکشم
بر شانهي زندگي
تا دم ستارهها
و ميبوسم ذهن زيباي تو را
مثل ماهي
که به ماه ميگويد
آب
يک جرعه مينوشم و
تو را مزه مزه ميکنم
در لابلاي کلمات.
آنقدر بوسیدمش تا خسته شد
خسته از بوسیدن پیوسته شد
خواست تا لب بر شکایت وا کند
لب نهادم بر لبش تا بسته شد
من به غير از تــــو نخواهم ، چه بدانی ، چه ندانی
از درت روی نتــــــــابم ، چه بخوانی ، چه برانی
دل من ميل تـــــــو دارد ، چه بجوئی چه نجوئی
ديده ام جـای تــــو باشد ، چه بـمانی ، چه نـمانی
مـن کـه بيمار تـــــو هستم ، چه بپرسی چه نپرسی
جان به راه تـــــــو سپارم ، چه بدانی ، چه ندانی
ميتوانی به همه عـمر ، دلم را بفريبی
ور بکوشی ز دل من بگريزی ، نتوانی
دل من سوی تــــــو آيد ، بزنی يا بپذيری
بوســــه ات جان بفزايـد ، بدهی يـا بستانی
جانی از بهر تـو دارم ، چه بخواهی چه نخواهی
شعرم آهنگ تــو دارد ، چه بخوانی چه نخوانی
ياد آن روز بخير كه در صفحه شطرنج دلت
شاه عشق بودم و با كيش رخت مات شدم
ميگويند نخستين عشق كه در شباب جوانی وجود انسان را فرا می گيرد
هرگز فراموش شدنی نيست و آتش سوزنده آن عقل و دل ودين انسان را پايمال می كند.
من ميگويم كه عشق از نخستين روز تا واپسين دم حيات اين بشر را چون شمعی فروزان
زنده نگه ميدارد و نشاط و شادمانی بدو می بخشد .
دل بی عشق انسان را به ديار جنون می برد و بلای صاحبدلان عشق است و تماشای قد
سر و مانند يار .
ولی همين بلا مستی دل انگيزی دارد كه شايد از سرچمه حيات ابدی فروزندگی خاصی را گرفته و منعكس ميكند.
آنانيكه برای يك بوسه معشوغه وفادار جان می دهند كسانی هستند كه درخشندگی
نور زندگانی جاودانی را در لبان سرخ فام زيبايان جهان احساس می كنند.
تو نيز از سرچمه حيات قطراتی چند نوشيده ای وگرنه چگونه ممكن است كه تا اين
حد فروزندگی حيات جاودانی از صورت زيبايت بتابد .
گر عشق من از پرده عيان شد عجبی نيست
پوشيدن اين آتش سوزننده محال است

نترس از عاشق شدن بیا اون با من
باهم باشیم غم نداریم
باهم باشیم دیگه چیزی کم نداریم
باهم باشیم زمین و آسمون به عشقمون
حسودی می کنن

وقتی جای خنده ـ غم می شینه روی لبام
تشنه ی نوازشم خسته از خستگی ها
وقتی دستای من گرمی دستی می خواد
وقتی یه لحظه خوشی به سراغم نمی یاد
تو می تونی غما مو خاک کنی
گونه های خیسمو پاک کنی
تو می تونی
تو می تونی دلمو شاد کنی - منو از دردو غم آزاد کنی
تو می تونی
ما همیشه عاشقه - تو همیشه عاشقی تویی که مسبب لذت دقایقی
به تن مرده ی من تو می تونی جون بدی به رگهای خشک من قطره قطره خون بدی
تو می تونی غما مو خاک کنی
گونه های خیسمو پاک کنی
تو می تونی
تو می تونی دلمو شاد کنی - منو از دردو غم آزاد کنی
تو می تونی
وقتی شب می رسه آ سمون سیاه می شه
غم و غصه تو دلم قد یه دنیا می شه
وقتی دستای تو خونمون در میزنه دل من پشت دیوار از خوشی پر پر می زنه
تو می تونی غما مو خاک کنی
گونه های خیسمو پاک کنی
تو می تونی
تو می تونی دلمو شاد کنی - منو از دردو غم آزاد کنی
تو می تونی
(امیدم تو می تونی )

نفسم توی هوارو نمی خوام
(امیدجونم)
هيچ كس نمي تونه عشق تورو ازم بگيره
(اميدم)
اگر ماه بودم به هرجاکه بودم
سراغ ترا از خدا می گرفتم
و گر سنگ بودم به هر جا که بودی
سر رهگذار تو جا می گرفتم.
اگر ماه بودی ـبه صد نازـشاید
شبی بر لب بام من می نشستی
وگر سنگ بودی به هر جا که بودم
مرا می شکستی مرا می شکستی
من امیدی را در خود
بارور ساخته ام
تارو پودش را با عشق تو پرداخته ام:
مثل تا بیدن مهری در دل
مثل جوشیدن شعری ازجان
مثل بالیدن عطری در گل
جریان خواهم یافت
مست از شوق تو
از عمق فراموشی
راه خواهم افتاد
باز از ریشه به برگ
باز از (بود)به (هستی)
باز از خاموشی تا فریاد.

پشت این نقاب خنده
پشت این نگاه شاد
چهره خموش دیگری است
که سالهای سال
در سکوت و انزوای محض
بی امید بی امید بی امید زیسته
پشت این نقاب خنده
هر زمان به هر بهانه
با تمام قلب خود گریسته

روزگاری یک تبسم یک نگاه
خوشتر از گرمای صد آغوش بود
این زمان بر هر که دل بستم دریغ
آتش آغوش او خاموش بود
تاج عشقم عاقبت بر سر شکست
خنده ام را اشک غم از لب ربود

راز دل را نگفتن را باید یاد بگیرم
تورا دیدن دهان را بستن را باید یاد بگیرم
چیزی غیر از خودم بودن را
همین طور احمقانه زندگی کردن را
جای پات روی دلم تنها نیست
اما یک چیز را فهمیدم که می شود تورا
تنها یی تنها دوست داشت